جاعل بزرگ تاریخ اسلام (سیف بن عمر)

رمان نويسي به نام سيف بن عمر و افسانه هايش !

متن ذيل برگرفته از كتاب ارزشمند دانشمند بزرگ علامه مرتضي عسگري است .

 انگيزه ساخت داستان و جعل تاريخ سيف:

كفر و زندقه او موجب شده كه نام هاي زيادي از راويان و ياران پيامبر و قهرمانان حوادث را جعل و تغيير يا اضافه كند و حوادث فراواني را به تاريخ اسلام بيافزايد ، او براي رسيدن به اين هدف فاسد و تخريبي از هيچ دروغ و شايعه سازي و تحريف خود داري نكرد و با نقل جنگها و فتوحات دروغين اسلام را خونين و قساوت بار و سپاهيان اسلام را غارتگر معرفي كرد.و دروغ هايي كه ا مضمون " اسلام دين زور و شمشير..." گفته مي شود در بسياري موارد منشا آن همين داستان هاي دروغين بيشمار سيف هستند .

ضمن اينكه تمجيد و تعريف از برخي صحابه كه موجب گمراهي مسلمانان و شك نكردن در صداقت او مي شود جنبه قومي و قيله اي داشته نه مذهبي و ناشي از خوي تعصب نسبت به قبيله عدنان است كه ابوبكر و عمر و عثمان و ساير خلفا و فرمانرواايان آنزمان از همين قبيله بودند...

روايات سيف اسلام را «دين شمشير و خون» معرفي مي كند.

برخي از جنگهايي كه سيف روايت مي كند:الف) جنگ هاي مرتدين :

1-ابرق   2-ذي القصه  3-ارتداد و جنگ با قبيله طي   4-ارتداد و جنگ ام زمل    5-ارتداد و مردم مهره        6-ارتداد و مردم عمان      7-نخستين جنگ يمن       8-ارتداد و جنگ اخابث       9-دومين جنگ يمن

ب) فتوح سيف:

1-جنگ سلاسليا فتح ابله     2-واقعه مذار    3 -فتح ولجه     4-فتح اليس     5-فتح امغيشيا                   6-فتح فرات بادقلي       7-جنگ حصيد    8-جنگ مصيخ         9-جنگي ثني     10-جنگ زميل         11-جنگ فراض ...

 

1و2- جنگ ابرق و جنگ ذي القصه : سيف اين افسانه ها را در قرن دوم هجري ساخته و طبري نيز در تاريخ خود از وي نقل نموده استا و تاريخ نويسان بعدي همچون ابن اثير و ابن كثير و ابن خلدون و .. از طبري گرفته اند ...

داستان ذي القصه : سيف مي گويد ابوبكر به ذي القصه حركت و در آنجا لشگر انبوعهي از مسلمان را تجهيز و به يازده لشگر تقسيم شده و يازده پرچم به هر فرمانده داد و هر يك به سمت قبيله اي مرتد گسيل شدند ...

در مورد مرتد بودن اين قبايل نيز بحث فروانيست و علامه عسگري بسيار علمي و مستند اثبات مي كند كه نه تنها اغلب اين جنگ ها دروغين و ساخته همين سيف هستند بلكه اصولا اين مردم مرتد نبودند و صرف ماليات ندادن نمي توان مويد مرتد شمردنش باشد.

سند روايت سيف درباره "ارق رذه" و داستان "ذي القصه" سهل بن يوسف است و بقول علامه عسگري سهل بن يوسف ساخت كارخانه انسان سازي سيف است و خداوند چنين انساني را نيافريده است.

ديگري كه منشور و نامه ابوبكر را نقل كرده است عبدالله بن سعيد است كه علامه عسگري همين عبارات را درباره وجود نداشتن چنين شخصيتي در تاريخ رايش بكار برده است .

خلاصه : از بازخواني رواياتي كه به غير از سيف از طري و بلاذري و مقدسي و ... نقل شده به اين نتيجه مي رسيم كه داستان سيف يك بزرگنمايي و عوامفريبي بزرگ بوده و ابوبكر بنا به قول مورخين يكبار براي جنگ از مدينه خارج شده و پس از مراجعت اسامه از موته به سوي ذي القصه ... و اين خلاف سخن سيف است كه گفته ابوبكر بارها و با يازده لشگر به سوي قبايل مرتدين لشگر كشيد و ا آنها جنگيد و..

طول و تفصيل جنگ ابرق و ذي القصه از جمله ارتداد اكثر قبايل (كه اتهامي بي اساس از سوي سيف بود) و اجتماع آنان در ابرق و ذي القصه و لشگر كشي هاي وي و رم كردن شتران به وسيله خيكهاي غلطان پرباد دشمن و جنگهاي چهارگانه و... هيچ پايه اساسي نداشته و ساختگي هستند .

اصولا محلي نام ابرق رذه و صحابي شاعري بنام زياد بن حنظله و سهل بن يوسف و عبدالله ن سعيد وجود خارجي ندارد و همگي از هنرهاي رمان نويس زبردست و داستان ساز دروغگو و زنديقي بنام سيف بن عمر است .

اين داستان مفصل در كتب ديگر در حد جنگ با عده اي بود كه عليه مسلمانان در محلي بنام براخه جمع شده بودند و ابوبكر دو فرمانده را راي دفاع از مسلمين آماده نمود .

نتايج روايات سيف:

-يك سلسله منشورات جنگي غير واقعي و نامه ها و عهدنامه هاي سياسي ي اساس در ليست نامه هاي اصيل سياسي اسلام ضبط شد .

-اشعار . و قصايدي به ادبيات اصيل اسلامي اضافه گرديد كه صحت نداشتند.

- شهرهاي زيادي از جمله همين ارق ربذه و حمقتين كه اصلا وجود خارجي نداشتند به سرزمين هاي اسلامي اضافه شدند!

-صحابه و شاعران زيادي را به اسلام چسباند كه وجود خاجي نداشتند (= زياد بن حنظله)

-ناقلان حديثي را اختراع كرد كه نام دو تن را برديم و متاسفانه به كتب رجال راه يافته اند .

- و شديدترين ضره سيف به اسلام كه ترسيم جنگها و تحريف واقعيت جنگ ها و بزرگنمايي جنگ ها براي نشان دادن اين دروغ كه اسلام با زور و شمشير گسترش يافت .

 

ان شاالله ادامه دارد...

فراماسونري (2)

منشا فراماسونري (كابالا ، جادو و فرقه هاي سري):

آگرپيا

در بخش قبل درباره آگريپا و تاسيس يك سازمان مخفي راز آميز سخن گفتيم ، بر اين اصل نام آگريپا را بايد در زمره نخستين افرادي ثبت نمود كه در سده شانزدهم با هداف سياسي/اطلاعاتي به تاسيس فرقه هاي سري دست زدند و مناسك و نماد هاي رازآميز و جادويي را براي استتار عملكرد خود به كارگرفتند و بدينسان شالوده هاي مكتبي را بنيان نهادند كه در نيمه اول سده هجدهم در قالب " فراماسونري" ظهور كرد.

و به همين دليل است كه در سال 1798 نشريه كوارترلي ريويو(چاپ لندن ) آگريپا را به عنوان بنيانگذار واقعي فراماسونري معرفي كرد و مدعي شد كه گويا وي در سال 1510 به لندن سفر كرده و يك سازمان مخفي كيمياگري تاسيس نموده است (14)

آگريپا مولف كتاب معروف سه رساله در باب فلسفه خفيه (15) است .آگروپيا در بخشي از اين كتاب مي نويسد : « همانطور كه روح بشر بر جسد وي نفوذ دارد "روح جهاني " نيز در سراسر عالم مادي نفوذ و برآن حكومت مي كند . اين منبع عظيم نيروي روحي را مي توان با مغزي كه تهذيب اخلاقي يافته و با برداري طرق جادوگري آموخته است به اختيار در آورد . مغزي كه از اين طريق كسب نيرو كرد، مي تواند خواص پنهاني اشيا اعداد حروف و كلمات را كشف كند و بر اسرار ستارگان پي برد و بر قواي زمين و شياطين آسمان دست يابد

به نوشته بريتانيكا اين كتاب به مطالعات رنسانس در زمينه جادوگري تحركي جديد بخشيد . او در كتابش به تبيين جهان از طريق كابالا و واژگان عبري پرداخته و جادو را بعنوان بهترين وسيله براي شناخت خداوند و طبيعت عنوان كرده است .(16)

پاراسلسوس :

از فليپوس فن هوهنهايم آلماني كه با نام لاتين پاراسلسوس شهرت فراوان دارد نيز به عنوان يكي از مروجين كابالا در نيمه اول سده شانزدهم ياد مي كنند .پدر پاراسلسوس فرزند نامشروع يكي از اشراف سوابيا بود.خود پاراسلسوس به توصيف شاگردانش باده گسار و پرخور و ولخرج و نامرتب و كثيف و... بوده (17) او در جواني به كيميا و جادو و پزشكي علاقمند شد و به طبيبي نامدار و جادوگري بزرگ تبديل شد . و شهرت پزشكي اش تا بدانجا بود كه تا قرن نوزدهم بسياري از مردم اتريش براي درمان بيماريهايشان به زيارت آرامگاه پاراسلسوس در سالزبورگ رفته و شفاي خود را از جادوي استخوان او ميطلبيدند.(18) سليگمان و دورانت تصويري بسيار ارجمند از پاراسلسوس به دست داده اند و اين در حاليست كه ماكي او را بزرگترين شيادي مي داند كه تا كنون بر كره زمين پديد آمده است .(19)

پيروان پاراسلسوس به "پاراسلسيست" معروف بودند و تا حوالي نيمه سده هفدهم يعني حدود يكصد سال پس از مرگ استادشان در آلمان حضور داشتند . بسياري از مطالبي كه پاراسلسوس در زمينه كابالا و جادو عنوان كرده ، بنيانگذاران درجات عالي ماسوني در آئين هاي خود بكار گرفته اند.(20)

 نوستراداموس :

در چنين فضايي از گسترش كابالا و سحر و جادوست كه نوستراداموس (21) ظهور كرد.، نامدارترين پيشگوي سده هاي اخير كه شهرت او تا به امروز تداوم يافته است . ميشل نوتردامي كه با نام نوستراداموس شناخته مي شود به يك خانواده يهودي ساكن پرونس تعلق داشت ...

نوستراداموس همچون بسياري از يهوديان پپرونس كار خود را به عنوان طبيب آغاز كرد و در آغاز شهرتي نداشت . در سالهاي 1547-1538 به ايتاليا رفت و به كاباليست هاي يهودي ساكن اين سرزمين ملحق شد . پس از بازگشت به فرانسه مروج كابالا و جادوگري و غيبگويي شد و از سال 1500 نگارش پيشگويي هاي خود را آغاز كرد. و در همين دوران به شهرت رسيد. در سال 1555 كتاب پيشگويي هاي نوستراداموس (22) چاپ شد و با حمايت شبكه مخفي يهوديان به شهرت فراوان رسيد. بدين ترتيب توجه كاترين مديچي ملكه فرانسه  به سوي او جلب شده و ملكه و پسرش شارل نهم وي را در سمت پزشك و مشاور و منجم خود گماردند .

در اوايل سده هفدهم كتاب نوستراداموس كه به "سده ها" شهرت دارد ، به زبان هاي مختلف اروپايي ترجمه شد. كتاب او مشتمل بر صدها فقره پيش گويي به زبان فرانسه گنگ و مبهم است و قابل تفسير و تاويل هاي متضاد . او در اين كتاب به پيشگويي حوادث از نيمه سده شانزدهم تا "پايان جهان" پرداخته كه به زعم او در سال 3797 ميلادي رخ مي دهد !

ويل دورانت ميگويد:« مطالب كتاب چنان ماهرانه در لفاف ابهام پيچيده شده بود كه هر سطر آن مي توانست تقريبا بر هر واقعه اي از تاريخ آينده انطباق يابد.»(22)

مروجين نوستراداموس مدعي اند او اعدام چارلز اول پادشاه انگليس و لويي شانزدهم پادشاه فرانسه ، آتش سوزي 1666 لندن ، ظهور و سقوط ناپلئون اول ، ظهور هيتلر و بسياري از حوادث ديگر را پيش بيني كرده است، اين در حاليست كه نوستراداموس از پيشگويي نزديك ترين حوادث زمان خودش عاجز بوده و به نوشته ويل دورانت : « نوستراداموس براي شارل نهم عمري نود ساله پيشگويي كرد كه ده سال بعد در 24 سالگي زندگي را بدرود گفت!»(23)

شهرت نوستراداموس تصادفي نيست!

اين شهرت عجيب نمي تواند تصادفي باشد . در طول اين چهار سده كساني وظيفه تعبير و تفسير "پيشگويي هاي" نوستراداموس را به دست داشته اند ، در هر مقطع مهم تاريخي نام و ياد او را زنده كرده اند و سخنان مبهم وي را پيشگويي هايي تحقق يافته جلوه گر ساخته اند .

اين وضع را امروزه به روشني مي بينيم : در نخستين سالهاي پس از پيروزي انقلاب ، برخي كانون هاي يهودي غر فيلمي درباره پيشگويي هاي نوستراداموس ساختند كه در آن نه تنها انقلاب ايران "پيش بيني"شده بود بلكه چنين جلوه گر مي شد كه گويا طبق پيش گويي هاي فوق ايران و دنياي اسلام با كشور هاي كمونيستي متحد خواهند شد و در سال 1999 ميلادي ايالات متحده را آماج حمله اتمي قرار خواهند داد .

كه هدف از اين تبليغات روشن بود : القا خطر اتمي از حدود سي سال پيش از سوي ايران و فراهم ساختن زمينه هاي رواني براي گسترش سلاح .در ورژن جديد اين تفاسير ظهور امام خميني و انقلاب اسلامي و فرار محمد رضا پهلوي به مصر پيشگويي شده و تباهي جمهوري اسلامي در اثر "اختلاس " نيز پيش بيني شده است و اين ورژن جديد در سال 1376به فارسي نيز ترجمه شده است .

مهمترين فرقه اي كه مقارن با حيات آگريپا ، نوستراداموس و گيوم پستل و ... شكل گرفت و در حوادث توطئه آميز و مرموز سياسي اروپا و تكاپوهاي مستعمراتي سده هاي پسين نقش برجسته اي ايفا نمود "انجمن يسوعي"( Society of Jesus) است .رابطه انجم يسوعي بعنوان يك فرقه مذهبي افراطي و مخوف با فراماسونري سده هجدهم از طريق نقش مشترك يهوديان مخفي در اداره هر دو سازمان و كاركردهاي مشترك توطئه اميزشان قابل توضيح است .مطالب دائره المعارف ماسوني ماكي مويد همين رابطه تنگاتنگ است .(25)                        

لازم به ذكر است كه يهوديان مخفي با نفوذ در اديان يا عقايد ديگر تفاوت ماهوي دارد بدين معنا كه يهوديان مخفي به جد براي خود يك رسالت و ماموريت الهي قائل هستند و در قالب مسيحي يا مسلمان بسيار بهتر از يك مسيحي يا مسلمان عبادت مي كنند و طبق آيين خودشان مي توانند بشدت مرتاض وار و ساده زيست به زندگي مخفي شان ادامه دهند و اينگونه احترام ديگران را به خود جلب مي كنند حتي در زماني كه مردم مي دانستند فرد "مارانو" (جديدالاسلام) است .

در سده هفدهم مشهورترين و موثرترين فرقه رازآميز موسوم به "روزنكروتس" ظاهر شد و در عمل در تاسيس فراماسونري بسيار موثر بود و جرياني موسوم به "روزيكروسيانيسم"( Rosicrucianism) را موجب شد.پيدايش اين فرقه با جنگ سي ساله اروپا مقارن است و با شناخت اين جنگ طولاني مي توان به عمق نفوذ اين فرقه و قدرت آن دست يافت. جنگ سي ساله دوران تباهي و سيه روزي مردم سرزمين هاي آلماني نشين است.مورخين تلفات نيروي انساني در جنگ سي ساله را يك سوم نيم و حتي دو سوم جمعيت سرزمين هاي آلماني نشين مي دانند (26)

مورخين اين دوره را دوران انحطاط اخلاقي سكنه سرزمين هاي آلماني نشين اروپا مي دانند . در منابع انزمان مواردي دال ر رواج "آدم خوري" به دليل قحطي و گرسنگي ثبت شده است ." كشيش يك روستاي پالاتينيت مي گفت :" غذا چنان كمياب است كه اجساد مردگان در قبر سالم نمي ماند." آدم خواري علل ديگر نيز داشته و از جمله گسترش خرافات و همين اعتقادات جادوگرانه بود . بعنوان مثال در يك مورد مي دانيم كه مردي زن حامله اي را به قتل رسانده و قلب جنين او را خورد تا "نيرومند" تر شود .(27)

سرآغاز فرقه روزنكروتس به انتشار رساله اي در كاسل مي رسد كه در سال 1614 با نام " اصلاح عمومي سراسر جهان" منتشر شد.كريستين روزنكروتس تركيبي از دو مفهوم "مسيحي" و "صليب گل سرخ" است .در ظاهر صليب گل رز نشان مصلوب شدن عيسي مسيح (ع) است ولي ولي امروزه ديگر ماسون ها چنين معنايي را بر نمي تابند .ماسون ها براي گل مورد نظر (رز نه چيز ديگر) معني ديگري را در نظر گرفته اند كه در اساطير يوناني گل سرخ به ونوس الهه عشق منسوب است كه حاوي دو مفهوم است رازداري و خاموشي و باروري و ابديت ، برخي بر آنند كه در اساطير يوناني گل سرخ نماد رازداري و صليب نماد ابديت بود و در اين معنا اين تركيب مفهوم " راز ابديت " را مي رساند. صليب سرخ (Red Cross) يك نماد يهودي است . زروبابل واپسين بازمانده خاندان داود كه گويا در زمره دوستان داريوش اول بوده از سوي او به شهسوار شرق ملقب شد . زرو بابل داراي پرچمي منقوش به "صليب سرخ" بود و به عنوان شهسوار صليب سرخ" شناخته مي شد .در تداوم اين اسطوره يهودي-صليبي در فراماسونري رتبه هايي به نام "شهسوار شرق" و "شهسوار صلي سرخ" پديد آمد و در برخي طريقت هاي ماسوني به طور آشكار صليب سرخ بابل(Red Cross of Babylon, or: Bablyonish) ناميده مي شود (28)اين احتمال نيز وجود دارد كه داستان رزو بابل و صليب سرخش در زمان گسترش كابالا در راستاي گسترش كاباليسم و دادن شناسنامه يهودي به نمادهاي مسيحي  جعل شده باشد.

سليگمان مي نويسد: « در دوران جنگ سي ساله مردان ناشناسي مردم را ياري مي دادند و از خود هيچ نشاني بر جاي نمي گذاشتند . آنها ياد فلاسفه نامرئي را در خاطره ها زنده مي كردند .. آيا اينها همان برادران مجمع صليب گلگون( روزنكروتس) نبودند؟ گسترش اين فرقه در انگلستان مانند ساير نقاط قاره اروپا بر بنيان يهوديان مخفي مستقر در اين سرزمين صورت گرفت. اين بهترين شيوه براي نفوذ اليگارشي يهودي به درون كانون هاي موثر سياسي و فكري بود.

انتظار اين فرقه در انگلستان بيش از هر فردي مديون "فلاد" است .در نسل پس از فلاد معروفترين چهره در گسترش كاباليسم و تكاپوي فرقه روزنكروتس در ريتانيان "الياس اشمول" است . در يادداشت هاي روزانه منتسب به اشمول سه فقره كوتاه مندرج است كه نشان مي دهد او در 29 سالگي به عضويت "فراماسونري" در آمده است و ...(29)

كريستف فردريك نيكلايي اديب و منتقد برليني از چهره هاي سرشناس جرياني است كه به روشنگري آلماني (Aufklarung,Germa Enlightenment)     معروف است. او سردبير مجله معروف كتابخانه عمومي آلمان بود و به عنوان ارگان "فيلسوفان مردمي" منتشر مي شد .

فرانسیس بیکن :

نيكلايي برخلاف نظر لسينگ معتقد است كه فراماسونري نه تدام طريقت شهسواران معبد بلكه ادامه فرقه روزنكروتس است .او رساله اي در همين باب تاليف كرد كه بخشي از آن چنين است :« فرانسيس بيكن بشدت تحت تاثير آثار و عقايد آندريا و فلاد در زمينه اصلاح و نوسازي جهان قرار گرفت و بر آن شد تا اين آرا را به روشن و گونه اي ديگر دنبال كند ، يعني بر خلاف اندريا و فلاد با روش هاي تجربي همان نظرات را به اثبات برساند . اين تلاش او به تدوين كتاب " آتلانتيس نو "انجاميد .در واقع بيكن در اين كتاب شارح عقايد ماسوني بود.نظرات بيكن مورد توجه چارلز اول قرار گرفت و وي قصد تاسيس نهادي از انديشمندان با همان نام " خانه سليمان " را داشت. ولي بدليل جنگ و سقوط اين امر تحقق نيافت .در سال 1646 انجمن سلطنتي با هدف تحقق طرح بيكن تاسيس شد . سپس انجمني تاسيس شد كه ميخواست از طريق نجوم و كيميا و نمادهاي راز آميز آرمان هاي بيكن را تحقق بخشد در اين انجمن اشمول و للي عضو بودند و...

نيكلايي تنها شخصيت علمي نيست كه فراماسونري را تداوم فرقه روزنكروتس مي داند . "يوهان  بوهل" (Johann Gottlieb Buhle  )  نيز بر همين عقيده است . بوهل استاد فلسفه دانشگاه گوتينگن آلمان در اوايل سده نوزدهم به تحقيق درباره فرقه روزنكروتس و فراماسونري پرداخت.

پروفسور بوهل معتقد است كه "فراماسونري" اوليه از درون موج شيفتگي سال هاي 1633-1646 به فرقه روزنكروتس پديد شد و هدف آن جادوگري به معناي كابالايي آن بود يعني دستيابي به حقيقت پنهان هستي و رابرت فلاد سازمان اين  فرقه را در انگلستان به نام " فراماسونري" ايجاد كرد.

بوهل منشا اين نام را به معماران "خانه روح القدس" ، همان خانه اي كه در رساله گزارش (فاما) ذكر شده ، منتسب مي كند .(30) ديدگاه سليگمان نيز كمابيش با نظريه نيكلايي انظابق دارد .

 ---------------------------------------------------------

14- Mackey, ibid, vol. 1, p. 40

15- Libri Tres de Occulta Philosophia, Cologne, 1533 [Three Books of OccultPhilosophy, London: 1651

16-  Britannica, 1977, vol. I, p. 147.

17-  ويل دورانت- تاريخ تمدن ج 6- ص 1048

18-  ويل دورانت- تاريخ تمدن ج 6- ص 1051

19-  Mackey, ibid, vol. 2, p. 750

20-  Mackey, ibid.

21- Nostradamus [Michel de Nostredame] 1503-1566

22- Les Propheties de Maistre Michel Nostradamus

23-  دورانت – همان ص1014

24-  دورانت همان ص1013

25-   Mackey, ibid, vol. 1, p. 506

26- Britannica, 1977, vol. 18, p. 333

27-   Britannica, ibid, p. 343

28- Mackey, ibid,  vol. 1, pp.  115,  533, 535-536; vol. 2, p. 873

29-   Gould, ibid, vol. III, p. 140; Mackey, ibid, vol. 1, p. 107; Coil, ibid, pp. 72, 221

30-   Gould, ibid, p. 113.

 

فراماسونری (1)

فراماسونری (منشاء و ارتباط با کابالا)

 سرآغاز:

تاسيس گراندلژ انگلستان (1717) سرآغاز تاريخ فراماسونري است و تمامي لژها و گراندلژ ها شاخه هايي از اين نهاد شمرده مي شدند.به تعبير ديگر با تاسيس گزاندلژ انگلستان به تعبير ماسون ها دوران "فراماسونري نظري" آغاز گرديد.(1)

و اين سخن بدان معنا نيست كه فراماسونري از "هيچ" و از خلاء جوشيد و سابقه تاريخي ندارد. چنانچه در ادامه  اين موضوع را مورد موشكافي قرار خواهيم داد ، پيشينه فراماسونري را ميبايست در طريقت رازآميز كابالا و سازمان هاي يهودي مخفي مستقر در كشورهاي مختلف اروپايي از جمله انگلستان جستجو كرد .

در مقابل اين ايده دو نظر رايج در جهان درباره پيشينه اين سازمان گسترده موجود است :

1-ديدگاه اول : فراماسونري را تداوم گيلدهاي بنايان اروپاي قرون وسطي مي شناسند

2- ديدگاه دوم : آنرا تداوم فرقه هاي شهسواران دوران جنگ هاي صليبي مي داند.

 رد اين  دو نظريه :

رايجترين سخن در زمينه منشا فراماسونريست و در فرهنگ ها و دائره المعارف هاي گوناگون تكرار مي شود .منشا اين نگرش دكتر ريچارد راولينسون بود كه حدود دو سال پس از تاسيس گراندلژ انگلستان اين موضوع را مطرح كرد و در صفحه 6 از كتاب تاريخ باستاني بركشاير(1719) مدعي شد كه درگويا در زمان هنري سوم گروهي از معماران ايتاليايي به انگلستان رفته و فراماسونري را در اين كشور تاسيس كردند.(۲)

بعدها دكتر مواري عينا همين تعريف را آورد كه در فرهنگ آكسفورد و ... راه يافت.(3) طبق اين ديدگاه منشا فراماسونري نيمه سده سيزدهم ميلادي مي رسد و اين گروه از معماران دوره گرد "فراماسون سياح"(4) بودند .اين در حاليست كه اسناد تاريخي مويد تاسيس چنين سازماني از سوي پاپ نيست و مشخص نيست معماران دوره گرد كه در انگلستان به احداث كليسا و صومعه ها آنهم در اوج اقتدار پاپ مشغول بودند ميبايست چنين سازمان پنهاني و راز آميزي را تاسيس ميكردند!

اما در ادعای راولينسون نكته مهي مندرج است : تاريخ سرآغاز فعاليت فراماسونري مقارن است با دوران واپسين جنگ هاي صليبي و سرآغاز تكاپوي فرقه كابالا و در همين زمان بود كه نهمانيدس با حمايت يهودا لاوي و مه يربن تودروس ابولافي درباريان متنفذ جيمز اول آراگون، نخستين مركز فرقه كابالا را در شهر گرونا تاسيس نمود.

منتقدان اين نظريه :

كاوي كرامپ: ماسون درجه سي ام طي مقاله اي مشروح به ارائه پيوند هاي فراماسونري با مكتب كابالا پرداخته است و هنري كويل ماسون درجه سي و سوم و مولف دائره المعارف ماسوني كويل نيز اين فرضيه را اشتباهي رايج در بسياري نوشته هاي ماسوني مي داند .

نكته ديگر كه پيوند تاريخي فراماسونري را با گليدهاي قرون وسطايي مخدوش ميكند خود واژه "فراماسون" يعني "بناي آزاد" است كه اصولا به بناياني گفته ميشد كه از عضويت در گليدها آزادبوده و بصورت انفرادي كار مي كردند.

 چند پرسش بنيادين:

چرا بنيانگذاران و گردانندگان اوليه فراماسونري عموما به كانون توطئه گر و شناخته شده معيني تعلق داشتند كه در قل آن خاندان اسپنسر – چرچيل جاي داشت ؟

چرا در زمان تاسيس گراندلژ انگلستان و سالهاي نخستين تكاپو از حضور معماران سرشناس انگليسي در لژ هاي ماسوني نشاني در دست نيست ؟ و به عكس جايگاه را توطئه گراني مشخص و شناخته شده اشغال كرده اند ؟

اين پرسش اخير  نكات جالبي در خود دارد : برجسته ترين معمار انگليسي نيمه دوم سده هفدهم "سر كريستوفر رن" است كه شش سال پس از تاسيس گراندلژ انگلستان در 91 سالگي درگذشت. رن شخصيتي نامدار است بدان حد كه  او را پس از شكسپير بزرگترين نابغه انگلستان مي نامند.(5)

در زندگينامه رن هيچ اثري از عضويتش در گيلد بنايان آزاد به چشم نمي خورد .برخي ماسون ها15 سال پس از مرگش سعي در جعل نام او در سازمان كردند،از جمله جيمز اندرسون كه برخلاف چاپ اول كتابش در چاپ دوم نام او را آورده در حالي كه در زمان حيات رن در چاپ اول كتابش نامي از او نيست !

بنابراين : ادعاي دكتر ريچارد راولينسون مبني بر تطور گيلدهاي قرون وسطايي بنايان به فراماسونري برغم تواتر در دانشنامه ها و فرهنگ ها و... افسانه اي بيش نيست و همانگونه كه هايوود متذكر شده :" فراماسونري نظري ، مناسك و نماد هاي آن ، عضويت در آن و شكل سازماندهي آن را بايد پديده اي "منحصر فرد "و "بي سابقه" انگاشت".(6)

كابالا ، جادو و فرقه هاي سري:

سده هاي شانزدهم و هفدهم ميلادي دوران شكوفايي جادوگري ، كيمياگري ، غيبگويي ، طالع بيني و انواع علوم خفيه و نفوذ فوق العاده آن در دربارهاو محافل اشرافي و فررهنگي اروپاست.تين موجي است كه دقيقا با رنسانس در ايتاليا آغاز گرديد و اومانيست هايي چون پيكودلاميراندولا مروجين بزرگ آن بودند .

ويل دورانت ميگويد:" عده كساني كه خود را جادوگر مي دانستند سريعا رو به افزايش نهاد ،؛ مخصوصا در ايتالياي مجاور آلپ ، ساحري از حيث ماهيت و مقياس به صورت يك بيماري ساري در آمد. به موجب گزارش مشهوري ، بست و پنج هزار تن در جلگه اي نزديك برشا در يك "شنبه بازار جادوگران" حضور يافته بودند... جنون آگاهي از آينده انواع مختلف پيشگويان ، كف بينان ، معبران ، طالع بينان و... را ياري مي داد.(7)

علاوه بر پيكو و روشلين ،يوهانس تريتميوس(8) ، اومانيست نامدار نيز به جادوگري علاقه وافر داشت و اين تعلق به تاثير از "استادي مرموز" بود. سليگمان مي نويسد :" هنگامي كه تريتميوس دانشجوي هايدلبرگ بود ، به استادي مرموز برخورد كرد و علوم سري را از او آموخت ...." (9) بدينسان تريتميوس راهب شد و به عنوان كاباليست و عالم به علوم خفيه شهرت فراوان كسب كرد و در دربار شاهان و حكمرانان اروپا مقامي رفيع يافت تابدانجا كه ماكزيميليان امپراتور روم مقدس در امور سياسي با او مشورت ميكرد.(10) تريتميوس مدعي احضار روح و مروج بزرگ كيميا گري و مولف كتاب تاريخ جادوگري بود .(11)

هاينريش كورنليوس آگريپا ، چهره برجسته ديگر رنسانس به عنوان يكي از مروجين بزرگ علوم خفيه و كابالا در سده شانزدهم شناخته شده است. دورانت مي نويسد :" وي در شهر كل در خانواده اي نيكنام به دنيا امد ، راه خود را به سوي پاريس پيدا كرد و در آنجا فريفته جمعي از رازوران يا شياداني شد كه ادعا مي كردند در دانش سري يا علوم غريبه دست دارند .تازه وارد تشنه كسب دانش و شهرت ، آموختن كيمياگري و تحصيل قباله يهوديان را پيشه خود ساخت..."(12)

سليگمان سفر آگريپا را به پاريس يك ماموريت سياسي مخفي توصيف مي كند... او در پاريس با عده اي از اديبان جوان اشراف زاده آشنا شد و با آن ها انجمني سري را پي ريخت . اعضاي انجمن براي اصلاح جهان طرحي ريختند و به يكديگر قول ياري و همكاري دادند.ماكي نيز تاييد مي كند كه آگريپپا در پاريس يك سازمان مخفي راز آميز بنيان نهاد.(13)

ان شاالله ادامه دارد ...

 --------------------------------------------------------------------------------------

1-Mackey, ibid, vol. 3, p. 1263

2-Gould, ibid, vol. III, p. 17

3-The Shorter Oxford English Dictionary on Historical Principles, 1984, vol. 1, p804.

4-Traveling Freemasons

5- Mackey, ibid, vol. 3, p. 1408

6-Mackey, ibid, vol. 3, p. 1264.

7- تاريخ تمدن- ويل دورانت – جلد پنجم – رنسانس- ص 560

8-Johannes Trithemius [Johann Heidenberg of Tritheim] 1462-1516

9- گلسرخي-*- ص 475

10- همان ص 476

11-Chronologica mystica -1508

12- دورانت – همان ماخذ – جلد 6- ص 1015-1016

13-Mackey, ibid, vol. 1, p. 40

آيا يهوديان در بابل اسير بودند ؟!

افسانه ساختگي اسارت يهوديان در بابل

موضوع اسارت يهوديان حداقل از دو جهت دستاويز چند گروه شده است ، نخست آنكه يهوديان آنرا بعنوان دومين مظلوميت بزرگ يهود درطول تاريخ مطرح نموده اند و دوم آنكه عده اي آزادي آن ها توسط كوروش را نشان رهايي از بردگي يا برانداختن بردگي جا انداخته اند كه لازم به ذكر است اصولا در هيچ كتيبه اي حتي منشور كوروش سخني مبني بر برانداختن برده داري نيامده است ...

اما يهوديان چگونه و به چه دليل راهي بابل شدند ؟
در زمان جنگ بخت النصر با ارتش فرعون مصر و متحدين آشوري او يهوياقيم شاه يهود و متحد و خراجگزار فرعون بود،(كتاب دوم پادشاهان،٢٣ / ٣)
ولي بخت النصر به رغم پيروزي بر ارتش مصر به قلمرو دولت كوچك يهود تعرض نكرد
ben-sasson, ibid, p. 153.
و تنها از اين پس يهوياقيم خراج ساليانه خود را به دولت بابل تقديم مي نمود.تمكين يهوياقيم به بخت النصر سه سال بيشتر دوام نداشت و به تعبير نويسندگان تاريخ شاهان يهود " عاصي" شد.
(كتاب دوم پادشاهان،٢4 / 1)

پيمان شكني شاه يهود :

اين عصيان همراه شد با ااتحاد سه دولت كوچك غزه اشقلون و اشدود و دولتهاي صور و اورشليم در زير رهبري فرعون مصر...
در نتيجه در سال 598 پ.م بخت النصر به غرب لشكر كشيد.
حكمرانان و رجال هوادار مصر در 5 دولت فوق را به عنوان " تبعيدي"به بابل منتقل كرد و حكمرانان محلي را در آن مناطق منصوب كرد.يكي از اين تبعيديان يهوياكين شاه 18 ساله يهود است .

تبعيد بابل دومين مظلوميت بزرگ يهوديان در طول تاريخ است كه پس از انهدام قبايل ده گانه شمالي به وسيله امپراتوري آشور حادث شد.كه همانطور كه بازخواني كرديم و خواهيم كرد ،بيشتر يك جعل و دروغ بزرگ است تا يك واقعيت...

اين تبعيد در حاليست كه در طول تاريخ پيمان شكنان
يهوياقيم و پسرش شاهاني ستمگر بودند و در عهد عتيق از آنان به نيكي ياد نشده است ...
در كتاب دوم پادشاهان مي خوانيم :« آنچه در نظر خداوند ناپسند بود موافق هرآنچه پدرش كرده بود به عمل آورد»

ورود بخت النصر به اورشليم بدون خونريزي و غارت و كشتار بود و سخني از اين موارد هم نيست ..
بن مايه هاي يهودي از تخليه خزانه دربار و معبد سليمان سخن ميگويند كه طبق روال آنزمان بعنوان غرامت ضبط مي شده ولي آنهم خالي از دروغ و بزرگنمايي نيست چون در تهاجم دوم بخت النصر هنوز ثروت انبوهي مانده بود ...
كتاب دوم تواريخ ايام – و كتاب ارميا نبي

بخت النصر يهوياكين را با چندي از بزرگان و هزاران تن از غلامان و كنيزان و ... به بابل برد و عموي 21 ساله يهوياكين به نام صدقيا را در سمت نائب السلطنه شاه يهود در اورشليم منصوب كرد.
كتاب دوم پادشاهان 24/17
برخي اين تعداد را ده هزار نفر ذكر كرده اند ....

بخت النصر فردي بيگانه را بر يهود نگمارد ، (كوروش درباره بابل چنين كرد)بلكه فردي كه يهودي و بيطرف يا
هوادار بابل بود به حكمراني ميگماشت و اين سياست در دولتهاي ديگر فلسطيني تكرار شد...

يافته هاي نوين باستان شناسي نشان مي دهد كه برخلاف تبليغات يهود اين " تبعيديان" به هيچ وجه "اسيــر " و يا مضحك تر از آن " برده"نبودند و در بابل زندگي شاهانه داشتند و در اورشليم ثروت و نفوذ ...

املاك پهناور يهوياكين و بزرگان وكاهنان يهود در سرزمينشان محفوظ بود و توسط كارگزارانشان اداره مي شد و اشراف يهود به طور منظم و آشكار با اورشليم رابطه داشتند و اوامر يهوياكين در دولت يهود مطاع بود.
ben-sasson, ibid, p. 156.

به نوشته دايره المعارف يهودپس از مرگ بخت النصر وضع يهوياكين بهتر شد و هنوز به عنوان شاه يهود در بابل از احترام بسيار زيادي برخوردار بود و ...صدقيا نيز به عنوان جانشين يهوياكين يكتاپرست نبود و به
كفته كتب يهود ، بت پرست بود و...

پس از سالها آپريس فرعون مصر شد و سياست تهاجمي پسمتيخوس عليه ايران و بابل را ادامه داد و سرانجام در سال 587 بار ديگر بخت النصر به سوي سرزمين هاي غربي به حركت در آمد و در كوران جنگ با ارتش مصر در تابستان 586، اورشليم كه به تعبير كتاب عزرا" كانون فتنه " در منطقه به شمار مي رفت به تصرف در آمد ...بخت النصر معبد سليمان را نابود كرد و گروهي از اشراف را به قتل رساند و ...


ارميا: درون مايه جنبش ارميا عدالت اجتماعيست و او فقط عليه رواج پرستش بعل نمي شورد ، بلكه ستم و ظلم و فساد اجحتماعي نيز آماج اصلي حمله اوست ...

ارميا مخالف سرسخت پيوند دولت يهود با مصر بود و به عكس ازاتحاد با بخت النصرسرسختانه دفاع ميكرد و او را شمشير مقتدر خداوند براي تنبيه مصريان مي ديد.