نقدی بر جعلنامه انصاری -كوروش پيامبر خون ، آتش و بت پرستي(5)

كوروش پيامبر خون ، آتش و بت پرستي (۵)

نقدی براثری جاعلانه وعامیانه به نام کوروش بزرگ ومحمدبن عبدالله نوشته دكتر مسعود انصاري

 

جوانی محمد (ص) :

نویسنده این رجزنامه در صفحه ۳۴ و ۳۵ دست خود را در بی بهره بودن از سواد تاریخی رو می کند و از چند نویسنده نه چندان شهیر نقل قول هایی می آورد که در همین دو صفحه به تناقض می رسند.   انصاری  در صفحه ۳۵ می گوید :

بعدها ، محمد اعتراف مي كند كه در بازار مكار عكاظ "كاس" اسقف نجران را ملاقات كرده است و به موعظه هاي او درباره  زير بناي معتقدات كاتوليكها نسبت به ابراهيم گوش داده است. muir.mohome and islam

بماند که ایشان این نویسندگان اسلام ستیز را با آن آثارشان و سخنانشان از کجای عالم یافته (که برخلاف گفته اش در ابتدای این کتاب که نقل قولش تنها از نویسندگان شهیر و معتبر است ) که چنین بدون کوچکترین بررسی آنها را روایت می کند . دروغگویی و استدلال غلط او در چند صفحه پیش یعنی صفحه ۳۴ روشن می گردد ، كه ميگويد:

مسافرتهاي ابوطالب به سوريه معمولا چند ماه به طول مي انجاميد و محمد در اين زمان موفق شد ، مسيحي هاي سوريه و كليسا هاي آنها و چگونگي مراسم مذهبي آنها و چگونگي انجام مراسم مذهبي آنها را از نزديك مشاهده كند . با توجه به اينكه در آنزمان معتقدات مذهبي مردم شبه جزيره عربستان و خصوصا مكه را بت پرستي و خرافه گرايي تشكيل مي داد ، مشاهده مراسم مذهبي مسيحي ها بايد در روحيه محمد جوان تاثير عميقي بجا گذاشته و مغز او را اآبستن افكار و اعمالي كه در زندگي آينده به وقوع پيوست كرده باشد .

براستي چگونه مي توان اين سخن نويسنده را باور كرد كه كسي با تفكرات مسيحيان در چند مرحله آشنا شود و سپس با ديدن مسيحيان كشوري ديگر متحول شود . نويسنده ي فراموشكار در حقيقت در دو ادعاي جداگانه محل زندگي پيامبر اسلام را يكي صرفا بت پرستي و خرافه پرستي و در ادعايي ديگر محل پرورش او را كنار مسيحيان كاتوليك توصيف مي كند .

 

حضور پیامبر در جنگهای عصر جاهلیت؟! :

 - نويسنده ي مجهول !!

يكي از مضحك ترين بخشهاي كتاب اين چند سطر است ، بخوانيد:

" يكي از نويسندگان پا را درباره فعاليت هاي محمد در جنگ مذكور بالاتر گذاشته و مي نويسد : " من بخاطر دارم ، محمد با بي ميلي مي گفت ، در جنگ مذكور در كنار عموزاده هايش جنگ مي كرده و بدون اين كه حالت تاسف برايش بوجود بيايد تيرها را طرف دشمنان قبيله قريش پرتاب مي كرده است "". ibild

نويسنده نه بن مايه اي براي اين روايت آورده و نه نام نويسنده ي غربي را آورده و نه نام مورخ را آورده و نه نام راوي را ، يعني هيچ !! یعنی اوج آماتوری ! و جالب اينكه اصولا مورخين اسلامي هرگز همزمان با پيامبر نزيسته اند كه بخواهند مستقيم رويدادي را نقل قول كنند ، نخستين مورخان حدود سيصد سال پس از پيامبر زيسته و تاريخ نگاشته اند . البته چنين اظهار نظرهاي عاميانه اي با توجه به تحصيلات و سواد ايشان از ابتدا نيز كاملا محتمل بود .

 - جنگ های فجار از زبان نویسنده جاعل :

جنگ فجار

نویسنده  ادعا می کند :« زمانی که محمد از مسافرت سوریه به مکه مراجعت کرد ، مصادف با موقعي بود كه ابوطالب طوايف مكه و نواحي مجاور آن را براي دفع حمله "نگوس ابرهه" حاكم طوايف حبشه بسيج و آماده مي كرد . اگر چه كليه جوانان هم سن و سال محمد در جنگ مذكور شركت كردند ، اما چون محمد بيمار مزاج و عصبي بود و توانايي شركت در جنگ را نداشت ، از اين رو از آن ميدان جنگ گريخت . فرار محمد از ميدان جنگ سبب شد كه از آن پس دوستان و آشنايانش وي را بمناسبت فرار از ميدان مضحكه و تمسخر مي كردند و از اين رو محمد مجبور شد خانه عمويش را ترك كند و از مكه خارج شود»ص۳۵

حقیقت جنگ فجار چه بود ؟

جنگ‏هاى فجار از حوادث مشهور عهد جاهلیت و دوران قبل از اسلام است. عرب كه پیوسته در صحراهای سوزان خود به غارتگرى و جنگ و نزاع اشتغال داشتند؛ تعهد كرده بودند كه چهار ماه رجب، ذى‏القعده، ذى‏الحجه و محرم دست از جنگ و كشتار بكشند، و در بازارهای خود به خرید و فروش و مفاخرت و شعر و خطابه بپردازند. ولى چهار بار حرمت احترام ماه‏هاى حرام شكسته شد، و اعمالی انجام گرفت كه كار به جنگ كشید. فجار از فجور یعنى اعمال ناشایستى گرفته شده است كه در آن ماه‏هاى محترم به وقوع پیوست.

فجار اول و سوم برخلاف فجار سوم (که اندک افرادی در آن کشته شدند و مسئله آزار یک زن بود ) کسی کشته نشد ...

فجار چهارم : همان جنگى است كه می‌گویند پیامبر در آن شخصا شركت نمود. سن او را در موقع بروز جنگ، به طور مختلف نقل كرده‏اند، عده‏اى مى‏گویند: پانزده یا چهارده سال داشت، برخى نوشته‏اند كه: بیست‏ سال داشت، ولى چون این جنگ چهار سال طول كشید از این جهت ممكن است تقریبا تمام نقل‌ها صحیح باشد .(«تاریخ كامل‏»، ج 1/358- 959، سیره ابن هشام‏، پاورقى، ج 1/184. )

البته روایت حضور پیامبر در کتب بزرگ تاریخ (مانند طبری و کامل ابن اثیر) و کلیه کتب شیعه نیامده است اما جهت تکمیل بحث به آن می پردازیم ...

بعنوان مثال یعقوبی در مورد این رویداد و حضور پیامبر چنین توصیفاتی را آورده است :

«ابوطالب روزها در جنگ حاضر مى‏شد و رسول خدا نیز با وى حضور مى‏یافت، و هرگاه آن حضرت در جنگ حاضر مى‏شد قبیله كنانه بر قبیله قیس ‏پیروز مى‏شد، و آنها دانستند كه این پیروزى از بركت ‏حضور آن حضرت است و از این رو به آن حضرت گفتند:

«یابن مطعم الطیر و ساقی الحجیج لا تغب عنا فانا نرى مع ‏حضورك الظفر و الغلبة‏»؛ اى پسر غذا دهنده پرندگان و سیراب كننده حاجیان، ما را از حضور خود در جنگ محروم مكن كه ما به بركت ‏حضور تو شاهد پیروزى و ظفر بر دشمن خواهیم بود.

و رسول خدا در پاسخشان فرمود: «فاجتنبوا الظلم و العدوان و القطیعة و البهتان فانی لا اغیب ‏عنكم‏»؛ شما نیز از ستم و تجاوز و قطع رحم و بهتان خوددارى كنید تا من نیز در كنار شما باشم!  و آنها چنین قولى دادند، و رسول خدا پیوسته با ایشان بود تا بر دشمن پیروز شدند. یعقوبى گوید: در روایت دیگرى از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روایت ‏شده كه فرمود:

«شهدت الفجار مع عمی ابی طالب و انا غلام‏»؛ من در جنگ فجار به همراه عمویم ابوطالب حاضر شدم و در آن وقت پسركى بودم. و در پایان گوید: «و روى بعضهم انه شهد الفجار و هو ابن عشرین سنة، و طعن‏ ابا براء ملاعب الاسنة فاراده عن فرسه و جاء الفتح من قبله‏»؛ و برخى روایت كرده‏اند كه آن حضرت در فجار شركت كرد و در آن وقت ‏بیست ‏ساله بود، و نیزه‏اى بر ابو براء «ملاعب الاسنه‏» زد و او را از اسب بر زمین افكند، و همان سبب پیروزى ایشان ‏گردید  (تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 9 -10. )

 

ضمن اینکه در سیره ابن هشام می خوانیم : «و در روایتى آمده كه ابوطالب از این كه احدى از بنى هاشم در این جنگ شركت كنند، مانع شد و علت آن را نیز اینگونه بیان‏ كرده فرمود: «هذا ظلم و عدوان و قطیعة و استحلال للشهر الحرام و لا احضره ‏و لا احد من اهلی فاخرج الزبیر بن عبدالمطلب مستكرها»؛ این ستمگرى و تجاوز و قطع رحم و شكستن حرمت ماه حرام‏ است و نه من و نه هیچ یك از خاندانم در آن حاضر نخواهیم شد، ولى بالاخره زبیر بن عبدالمطلب را اجبارا و اكراها به جنگ‏ بردند و علت این اجبار و اكراه را نیز اینگونه ذكر كرده كه ‏گوید: عبدالله بن جدعان تیمى و حرب بن امیه گفتند: كارى كه بنى‌هاشم در آن حضور نداشته باشند ما هم حاضر نمى‏شویم و بدین جهت زبیر از روى ناچارى شركت كرد. سیره ابن هشام، ج 1، ص 184- 186.

محققان با توجه به اختلاف های فاحش در روایات و تاکید برخی روایات مبنی بر عدم حضور پیامبر و عمویش در این جنگها و تناقض در نحوه حضور در جنگ به این نتیجه رسیدند با توجه به عقاید پیامبر و عموی او و تاکید ابوطالب مبنی بر تحریم حضور اهالی بنی هاشم در جنگ حضور پیامبر در این جنگ منتفی است و به فرض حضور نیز نمی توان افسانه جعلی یک اسلامستیز را باور کرد و سخن یعقوبی و ... را دور ریخت !

 

محمد امین :

دکتر انصاری از روی ناچاری فقط در چند سطر اعتراف می کند که :

«به هر حال از مجموع احادیث و نوشته های نویسندگان چنین بر می آید که محمد با سایر جوانان مکه تفاوت داشته و دارای اخلاق و رفتار پسندیده و قابل تمجیدی بوده است. به طوری که به او لقب " امین " داده بودند .» صفحه ۳۶

حال باید از دکتر انصاری پرسید چگونه فردی که مبتلا به هیستری بوده از تمام جوانان مکه دارای اخلاق و رفتار پسندیده تری بوده ؟! باید از این نویسنده پرسید که آیا شهره شدن فردی به "امین" با آن توصیفات مضحک و شعبده بازی های تاریخی همخوانی دارد ؟!

ان شاء الله ادامه دارد ...

مطالب مرتبط:

 

نقدی بر جعلنامه انصاری -كوروش پيامبر خون ، آتش و بت پرستي(4)

كوروش پيامبر خون ، آتش و بت پرستي (4)

نقدی براثری جاعلانه وعامیانه به نام کوروش بزرگ ومحمدبن عبدالله نوشته دكتر مسعود انصاري

 

كودكي پيامبر :نويسنده نوشته هاي خود را از مورخين قرون نخستين اسلام كه تاريخ غير علمي و نقليست و برخي مستشرقين روايت مي كند- و گويا نويسندگان و محققان داخلي كوچكترين ارزشي براي استناد ندارند- آنهم نه با رعايت انصاف و امانت داري بلكه با بريدن قطعاتي عامدانه سعي بر تحريف تاريخ به سود فرد مورد نظر را دارد .

نويسنده ناشيانه و وقيحانه پيامبر اسلام را مبتلا به "هيستري" مي داند و مي گويد :

" كوله مي نويسد ، پس از اينكه حليمه پرستار محمد از دومين مسافرتي كه محمد را براي ملاقات مادرش آمنه به مكه برده بود ، به محل سكونت قبيله اي خود مراجعت كرد ، رويدادي بوقوع پيوست كه بطور قطع ثابت مي كند ، محمد از زمان طفوليت مبتلا به هيستري-بيماري غش و ضعف - بوده و افكار و اوهام و تخيلات بي اساس بر كيفيت مغزي او حاكم بوده."

بي درنگ اين نه نقد يا توصيف پيامبر ، بلكه جدال و افترا به قرآن است ، چون نويسنده اصولا معناي هيستري را هم نمي دانسته و صرفا جهت زير سوال بردن قران چنين ادعاي مضحكي را آورده ، مي دانيم كه امروزه لفظ هيستري حداقل نه كاربرد رايج داد كه از غش و ضعف نمي توان اوهام يا بر عكس را نتيجه گرفت .

«كلمه هيستري به طب يونان باستان باز مي‌گردد و استعمال آن كلمه بازتاب يك اعتقاد قديمي است كه هيستري منحصراً يك بيماري زنانه و معلول ناراحتيهاي اندام زنانه است. در اصطلاح عامه، كلمه نامبرده به معناي حالتي از برانگيختي‌هاي هيجاني افراطي است. در كاربرد روان‌پزشكي منظور از هيستري، حالتي در فرد است كه اضطراب را به نشانه‌هاي بيماري تبديل كند كه آن نشانه‌ها بعدا كم و بيش از بقيه شخصيت فرد هيستريك منتقل مي‌شوند.»اسپرلينگ، آبراهام؛ روانشناسي يا روش علمي در شناخت طبيعت آدمي، ترجمه مهدي محي الدين، تهران، نشر روز، بي تا، ص 397.

 اين بيماري را رازي و ابن سينا " خناق الرحم" مي دانستند و اصل آن از كلمه يوناني hystera به معناي رحم گرفته شده است و در گذشته كاملا عنواني زنانه داشته.از ۱۸۵۶ كه پل بريكه كتابي بر همين اصل نوشت و مفهوم آنرا نظمي بخشيد ديگر كسي با ديدن يك علامت بيماري را هيستري نمي نامد .در حقيقت پيامبر با توجه به شركت در نبردهاي گوناگون و روحيه قوي در برخورد با مشكلات طاقت فرسا و ويژگي هاي منحصر بفرد در عصر خودش به هيچ وجه در اين چارچوب نمي گنجد و اين همان انگ كافران و مشركان مبني بر ديوانگي پيامبر از روي عجز بوده كه نويسنده ي اين جعلنامه با يك نام كلي هيستري قصد علمي كردن همان ترفند كافران و مشركان مكه را داشت.

اما اشتباه ديگر نويسنده از روايت يك داستان براي اثبات اين بيماري ناشي مي شود ، به نحوي كه داستان شكافته شدن قلب پيامبر توسط دو مرد سفيد پوش و خارج كردن لخته سياهرنگي از داخل قلب پيامبر و دور انداختن آنرا از سوي پيامبر نقل كرده و سپس عينا همين روايت را از سوي حليمه پرستار پيامبر نقل مي كند . و اين نقل از زبان برادر رضاعي پيامبر آورده شده است كه خود حليمه نيز آنرا تاييد كرده است . حال چگونه است كه در يك زمان همه افراد دچار يك بيماري يكسان شده اند كه يك پديده اي را بگونه اي يكسان ديده اند ؟!

نويسنده در صفحه ۳۰ ميگويد:

" حمله هاي هيستري و غش و ضعفي كه محمد در تمام طول مدت عمر از آنها رنج مي برده و آنها را ناشي از حضور جبرئيل فرشته و ابلاغ دستورات الهي مي دانسته ، در واقع عوارض و نشانه هاي بيماري هيستري و ناخوشي هاي جسمي او بوده كه به روزهاي طفوليتش مربوط مي شده است."

در همين صفحه از قول مستشرقي ديگر انگ بيماري صرع را به پيامبر وارد مي آورد كه نهايتا خود نويسنده مي گويد كه بياد آوردن رويدادها و ضبط همه ي آنها پس از حمله صرع غير عاديست .

اما در صفحه ۳۱ نويسنده ناشيانه سخنان گذشته اش را نقض مي كند و مي گويد :

" ترديد نيست كه پرورش يافتن محمد در بيابان سبب نيرومندي و تندرستي او و همچنين پالايش و نفوذ لهجه اش شد . زيرا افراد قبايل عرب با لهجه خالص و با نفوذ سخن مي رانند."

حال ما نمي دانيم ضعف و عدم سلامت پيامبر را در سطور گذشته باور كنيم يا اين سخن درباره سلامتي و نيرومندي پيامبر را !!

 

شق الصدر: جهت بررسي سخن و ادعاي نويسنده بررسي كوتاهي پيرامون موضوع شق الصدر انجام مي دهيم .

"دانشمندان مادى و تاریخ نویسانى که جهان‏بینى آنان تنها از دریچه‏ى مادى‏گرى شکل مى‏گیرد، وقوع حوادث غیر عادى در زندگانى انبیاى الهى را زایده‏ى پندار ویا ساخته و پرداخته حب و علاقه زیاد پیروان ادیان مى‏دانند. این دانشمندان، حداکثر، انبیاى الهى را انسانهاى فوق بشرى که با افکار نورانى خود سیر زندگانى بشریت را روشن نموده، معرفى کرده‏اند." تاریخ عرب، ص 143، فیلیپ حتى، مترجم: ابوالقاسم پاینده; تاریخ جامع ادیان، جان، بى ناس ، ص‏716، مترجم: على اصغر حکمت.

روايت حقيقي كه اين موضوع را روايت مي كند و نويسنده آنرا فقط نقل شده از زبان پيامبر مي داند در حقيقت به شكل زير است :

جمعى از اهل حدیث (اهل سنت) (سیره ابن هشام: 1/174 175; تاریخ طبرى: 2/158 162; تاریخ یعقوبى: 1/10; صحیح مسلم، کتاب الایمان، ح‏236; صحیح البخارى، کتاب التوحید، ح‏6943; مسند احمد، ح‏13555.) از حلیمه سعدیه نقل کرده‏اند: پس از آن که محمد صلى الله علیه و آله و سلم را براى شیر دادن به میان قبیله خود بردم، ... ناگهان برادر رضاعى او سراسیمه و شتابان به نزد ما آمده، گفت: برادر قریشى ما را دریابید که دو مرد سفید پوش او را گرفته خواباندند، سینه‏اش را شکافتند و چیزى از سینه او بیرون آوردند. حلیمه گوید: من و شوهرم به جانب او روان شدیم، بچه را با رنگى پریده، مضطرب و وحشت‏زده در نقطه‏اى از بیابان مشاهده کردیم، ...

مطلب بالا خلاصه داستانى است‏به نام «شق صدر النبى صلى الله علیه و آله و سلم‏» از زبان حليمه به نقل از فرزندش ، که در کتابهاى روایى و تاریخى اهل سنت آمده است. اما نويسنده آنرا فقط روايت شده از پيامبر مي داند .

 نکته ای دیگر: نویسنده ادعا می کند که داستان پاره شدن سینه پیامبر سبب بازگرداندن پیامبر به مادرش بوده در حالیکه وقوع این حادثه را در سن دو یا سه سالگى پیامبر نقل کرده‏اند، با این که همه اتفاق دارند که پیامبر بعد از اتمام پنج‏سالگى به مادرش برگردانده شد.(ر.ج به سیره صحیح پیامبر بزرگ اسلام: 1/112; حیات محمد، ص 161، هیکل.)

استناد نویسنده به یک روایت ضعیف: نویسنده به روایتی استناد کرده است که در بین بسیاری از اهل سنت وشیعیان آنرا بخشی از اسراییلیات می دانند که جاعلان یهودی به روایات اسلامی افزوده اند .

 

چرا این روایت ضعیف است ؟ (بن مایه)

سند روایت :ابن هشام در تاریخ، این داستان را از «بعض اهل علم‏» نقل مى‏کند، نقل روایت‏به این صورت ضعف سندى دیگرى به شمار مى‏رود.

تعارض بین مفاد روایات:در بین مفاد روایاتى که در مورد این واقعه نقل شده، تعارض آشکارى به چشم مى‏خورد.

ابن هشام مى‏گوید: سبب ارجاع رسول الله به مادرش این بود که عده‏اى از مسیحیان حبشه او را با دایه‏اش دیدند، آنگاه از او (دایه‏اش) سؤالاتى کردند و پیامبر را مورد معاینه قرار دادند، آنگاه به دایه‏اش گفتند: ما این کودک را مى‏گیریم و به سرزمین حبشه مى‏بریم، (با شنیدن این سخنان) حلیمه بر جان پیامبر ترسید و او را به مادرش برگرداند. (سیره ابن هشام: 1/177.) در حالى‏که در ادامه مطلب ابن هشام و دیگران نیز در کتابهایشان نقل کرده‏اند که علت‏برگرداندن پیامبر به نزد مادرش داستان شکافتن سینه او بوده است;زیرا حلیمه و شوهرش ترسیدند جنیان به پیامبر لطمه‏اى وارد کنند ، بنابراین او را به مادرش برگرداندند.

منبع شرارت کجاست؟آیا ممکن است غده یا (لخته) خونى در قلب، منبع شرارت باشد، در حالى‏که شرارت و تقوا به قلب مادى ربطى ندارد. به علاوه چرا چندین مرتبه این عمل تکرار شده، آیا این به بدى سیرت و ذات پیامبر بر نمى‏گردد وبهره پیامبر نسبت‏به سایر افراد بنى‏آدم از شیطان بیشتر نبوده است؟

آیا ایجاد طهارت باطنى احتیاج به عملیات جراحى دارد؟اگر خداوند بخواهد بنده‏اش را از شرور و بدیها پاک کند آیا احتیاج به عمل جراحى، آن هم در انظار عمومى دارد و چگونه ملک مجرد با پر و بالش این عمل را انجام مى‏دهد؟

تعارض با عصمت پیامبر:پذیرش وقوع «شق‏الصدر» در مورد پیامبر به آن بیانى که در کتابهاى روایى اهل سنت نقل شده است، با عصمت پیامبر (حتى در کودکى) که از آیه‏ى تطهیر (45) ومانند آن استفاده مى‏شود، منافات دارد.

 

مطالب مرتبط:

نقدی بر جعلنامه انصاری -كوروش پيامبر خون ، آتش و بت پرستي(3)

کوروش پیامبر خون و آتش و بت پرستي  -۳

نقدی براثری جاعلانه وعامیانه به نام کوروش بزرگ ومحمدبن عبدالله نوشته دكتر مسعود انصاري

جوانی کوروش :

نویسنده در بخش جوانی کوروش در صفحه 22 از قول یک رمان نویس چند سطر از زندگی کوروش را نقل می کند که گویا نوشته به سبک همان رمان های پیشین است و خالی از سند و اعتبار :

« کوروش در دربار پدر خود و خردمندان پارس درس مردم دوستی و مردم داری آموخته بود و از ارزشهای والای اخلاقی بهره می برد. کوروش همچنین در دربار پدر خود ، یکی از خصائل طبیعی ایرانیان باستان را که عبارت ازپرهیز از دروغ بود ، زیور شخصیت خود کرده بود .» به نقل از عباس خلیلی ، کوروش بزرگ صفحه 87

اگر به صفحه ویکی پدیا ی عباس خلیلی برویم ، اینگونه معرفی می شود : زمینه فعالیت : شاعر ، رمان نویس ، روزنامه نگار و مترجم. و آثارش نیز : روزگار سیاه - انتقام - انسان -اسرار شب - کوروش کبیر - (۱۳۴۹) که نشان می دهد نویسنده به همه جا حتی تاریخ داستانی دست دراز کرده تا کوروش مورد نظر را استخراج کند.

در ادامه در صفحه 23  در ستایش کوروش از هیچ دروغ بدون سندی کوتاهی نکرده و او را تا حد معصومیت پیش برده که گویا کوروش جوان حتی نمی دانسته عده ای ممکن است دروغ هم بگویند!! بخوانید :

« اما پس از ورود به دربار ماد متوجه شد که سلاح بسیاری از افراد در عداوت و دشمنی و خیانت و دروغگویی است ... مشاهده ی این اعمال و رفتار غیر انسانی که با آموزش های کوروش مباینت داشت او را آزرده خاطر ساخت .»

آیا براستی باید این افسانه های بی سند و داستان های شبانه را باور کرد ؟! حتی اگر گفته کتزیاس مبنی بر پیوسته شلاق خوردن کوروش بخاطر دزدی و اعمال ناشایست را نادیده بگیریم ، مگر می شود انسانی در طول زندگی دروغ و خیانت ندیده یا نشنیده باشد ؟!

نویسنده در ادامه از باهوشی و کاردانی و تواضع و احترام به دیگران و مکارم اخلاقی و رافت و دستگیری دیگران و... توسط کوروش سخن می راند، در حالی که هیچ بن مایه ای را برای اثبات این ادعا نیاورده است ، البته روشن است که این بخش تبلیغی برای جایگزینی جوانی کوروش در مقابل جوانی پیامبر اسلام است که حتی دشمنان و مشرکان و کافران از آن به نیکی یاد میکردند .

كوروش و پيامبر اسلام نقد كتابي جاعلانه

 تولد پیامبر:

نویسنده در صفحه 25 اين كتاب پیامبر را متولد سال " عام الفیل" می داند و در ذیل صفحه جهت تحقير اين روز در توضیحات می نویسد :

« ...(ابرهه) تصمیم گرفت کعبه را ویران سازد تا مرکز تجارت بین المللی از مکه به صنعا منتقل شود .چون ابرهه بافیل عازم مکه شد ، اعراب خط سیر او را " عام الفیل"و... بهمین ترتیب سال 570 میلادی را که ابرهه وارد مکه شد ، "عام الفیل" خواندند .»

نویسنده مشخص نیست خوانندگان را چه فرض کرده که از آوردن ادامه ماجرا خود داری کرده است ، سالی که یکی از معجزات بزرگ بوقوع پیوست و روزی بیادماندنی شد ، او ادامه نمی دهد چون نمی تواند بنویسد ، ابرهه که وارد مکه شد چگونه نتوانست کعبه را ویران کند چگونه مرکز تجارت بین المللی از مکه به صنعا منتقل نشد . در عظمت این روز همین بس که اعراب این روز را مبدا یک دوره تاریخی گرفته بودند . بنابراین نمی توان با توسل به جعل نویسنده این روز را تحقیر نمود.

اما حقيقت سال " عام الفيل"  را از كدام منبع معتبر تر از قران مي توان جستجو كرد ، چه اگر نقصي يا تحريفي يا جعلي در كار بود پيش از همه خرده گيران ، مشركان و كافران مكه  كه شاهد و ناظر ماجرا بودند به پيامبر بخاطر روايت خلاف واقع انتقاد مي كردند . اما شاهديم كه چنين نقدي بر پيامبر نشد و اين بزرگترين دليل بر صحت روايت قرآن است . و قرآن چنين روايت مي كند :

«الم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل،الم يجعل كيدهم‏فى تضليل و ارسل عليهم طيرا ابابيل،ترميهم بحجارة من‏سجيل،فجعلهم كعصف ماكول‏». آيا نديدى كه پروردگار تو با اصحاب فيل چه كرد؟مگر نيرنگشان را در تباهى نگردانيد و بر آنان پرنده‏اى گروه گروه‏نفرستاد و آنها را بسنگى از«سجيل‏»ميزد،و آنانرا مانند كاهى‏خورد شده گردانيد.

اكنون با توجه و دقت در آيات كريمه اين سوره،بخوبى‏روشن مى‏شود كه سياق اين آيات و لسان آن،صورت معجزه وخرق عادت دارد،و يك مطلب تاريخى را نمى‏خواهد بيان‏فرمايد،مانند ساير داستانهائى كه در قرآن كريم با جمله‏«الم‏تر...»آغاز شده مانند اين آيه: «الم تر الى الذين خرجوا من ديارهم و هم الوف حذرالموت...» كه مربوط است‏بداستان گروهى كه از ترس مردن ازشهرهاى خود بيرون رفتند و به امر خداى تعالى مردند و سپس‏زنده شدند...بشرحى كه در تفاسير و تواريخ آمده كه همه‏اش‏صورت معجزه دارد.و چند آيه پس از آن نيز كه داستان طالوت و جالوت در آن‏ذكر شده و آن نيز بصورت اعجاز نقل شده كه فرمايد: «الم تر الى الملا من بنى اسرائيل من بعد موسى...» و هم چنين چند آيه پس از آن كه در مورد نمرود و پس از آن‏داستان يكى ديگر از پيغمبران الهى كه معروف است ‏«عزير»پيغمبر بوده و چنين مى‏فرمايد: «الم تر الى الذى حاج ابراهيم فى ربه...» و پس از آن بدون فاصله مى‏فرمايد: «او كالذى مر على قرية و هى خاوية على عروشها قال انى‏يحيى هذه الله...» (8) و بخصوص در آياتى كه به دنبال اين جمله‏«الم تر كيف‏»نيز آمده مانند: «الم تر كيف فعل ربك بعاد...» (8) كه خداى تعالى مى‏خواهد قدرت كامله خود را در كيفيت‏نابودى ستمكاران و ياغيان و طغيان گران زمان‏هاى گذشته باتمام امكانات و نيروهائى را كه در اختيار داشتند گوشزد ديگرطاغيان تاريخ نموده تا عبرتى براى اينان باشد.

و هم چنين آيات ديگرى كه لفظ‏«كيف‏»در آنهااست،و منظور بيان كيفيت‏خلقت موجودات و يا كيفيت ذلت و خوارى ملتها و نابودى آنها بصورت. اعجاز،و خارج از اين جريانات طبيعى‏مى‏باشد مانند اين آيات: «و امطرنا عليهم مطرا فانظر كيف كان عاقبة المجرمين‏»و اغرقنا الذين كذبوا بآياتنا فانظر كيف كان عاقبة‏المنذرين‏» ، «فانظر كيف كان عاقبة مكرهم انا دمرناهم و قومهم ‏اجمعين‏» و بخصوص آيه اخير كه در باره كيفيت نابودى قوم ثمود نازل‏شده و از نظر مضمون با داستان اصحاب فيل شبيه است‏با اين‏تفاوت كه در آنجا لفظ‏«كيد»آمده و در اينجا لفظ‏«مكر»بارى اين آقايان گويا با اين تاويلات و توجيهات‏خواسته‏اند جنبه اعجاز را از اين معجزه بزرگ الهى بگيرند و آنراقابل خوراك براى اروپائيان و غربيان و ديگر كسانى كه‏عقيده‏اى به معجزه و كارهاى خارق عادت نداشته‏اند بنمايند، در صورتى كه تمام اهميت اين داستان بهمين اعجاز آن است،واين داستان بگفته اهل تفسير از معجزاتى بوده كه جنبه‏ارهاص داشته،و بمنظور آماده ساختن زمينه براى ظهوررسولخدا صادر شده،و ملا جلال الدين رومى بصورت زيبائى آنرابنظم آورده و بيان داشته است كه گويد:

چشم بر اسباب از چه دوختيم / گر ز خوش چشمان كرشم آموختيم / هست‏بر اسباب اسبابى دگر/  در سبب منگر در آن افكن نظر / انبياء در قطع اسباب آمدند / معجزات خويش بر كيوان زدند / بى سبب مر بحر را بشكافتند / بى زراعت جاش گندم كاشتند / ريگها هم آرد شد از سعيشان / پشم بر ابريشم آمد كشكشان / جمله قرآنست در قطع سبب / عز درويش و هلاك بولهب / مرغ با بيلى دو سه سنگ افكند / لشكر زفت‏حبش را بشكند / پيل را سوراخ سوراخ افكند / سنگ مرغى كو ببالا پر زند / دم گاو كشته بر مقتول زن / تا شود زنده هماندم در كفن / حلق ببريده جهد از جاى خويش / خون خود جويد ز خون پالاى خويش / هم چنين ز آغاز زقرآن تا تمام / رفض اسباب است و علت و السلام  (آيه هاي قرآن و توضيحات آن ، به نقل از پايگاه شهيد آويني )

اما نكته جالب اعترافي از نويسنده اين كتاب است كه در آينده بيشتر بكارمان خواهد آمد ، جايي كه او ميگويد :

« ...(ابرهه) تصمیم گرفت کعبه را ویران سازد تا مرکز تجارت بین المللی از مکه به صنعا منتقل شود .»

بنابراين مشخص شد كه مكه مركز تجارت بين المللي و شاهراه ارتباطي شرق با غرب براي تجارت بوده و شهر پيشرفته اي بوده و بازرگانان اين راه را بهترين و امن ترين و مطمئن ترين راه براي تجارت يافته بودند .

مطالب مرتبط:

نقدی بر جعلنامه انصاری -كوروش پيامبر خون ، آتش و بت پرستي(2)

کوروش پیامبر خون و آتش و بت پرستي  -۲
 نقدی براثری جاعلانه وعامیانه به نام کوروش بزرگ ومحمدبن عبدالله نوشته دكتر مسعود انصاري
 
تابلوی نقاشی نوشیدن شیر سک توسط کوروش کبیر
The Birth of King Cyrus
 ادامه بحث تولد کوروش :
نویسنده ی جاعل در صفحه ۱۹ اعتراف می کند که :
 

"کتزیاس" و " گزونفون" شرح چگونگی تولد کوروش را به شکلهای دیگری نقل کرده اند که آنها نیز از رویدادهای افسانه آمیز خالی نیست ُ ولی آنچه مسلم است همه این نوشته هاکه بعید نیستاز سینه داستان سرایان باذوق ایرانی برای تاریخ نویسان مذکور گفته شده باشد از واقعیت کامل برخوردار نیست...

 بنابراین آشکار شد که آنچه را ایشان با شوق به عنوان افتخار ولادت پرماجرای کوروش نقل می کردند جز افسانه ای نبوده که جهت بزرگنمایی یک "قهرمان" تخیلی ساخته شده بود .
 
ایشان در ادامه و در صفحه ۲۰ همین کتاب مدعی می شوند :
 

مردم بیشتر کشورها خوی قهرمان پرستی و دلاور ستایی دارند و می توان گفت که ایرانیان از لحاظ این صفت از تمام ملتها برترند .

البته این موضوع خالی از حقیقت است . چون می دانیم لااقل در مورد کوروش و هخامنشیان تقریبا حافظه مردم ایران تا همین یک قرن اخیر بکلی پاک بوده و کوچکترین افسانه ای از این شخصیت های تاریخی نساخته اند و به یاد نداشتند . در ایران کسی پیش از یکصد سال پیش برخود یا فرزندش تام کوروش نگذاشت و تقریبا غیر از یهودیان کوروش را کسی نمی شناخت .
 
 
در انتهای بحث تولد کوروش او بدون هیچ استدلالی مدعی می شود : 

آنچه را که بیقین می توان بعنوان یک روایداد اصیل تاریخی قبول کرد آنست که کوروش در کشور پارس در محل پاسارگاد از کمبوجیه پادشاه پارس که دست نشانده کشور ماد بود و مادرش ماندان دختر آستیاگ پادشاه ماد زاده شده است .

 چگونه می توان چنین سخنی را باور کرد و دم خروس را ندید ... که کتزیاس میگوید :

کتزیاس: کورش پسر چوپانی بود از ایل مرد ها، که از شدت احتیاج مجبور گردید راهزنی پیش گیرد. کورش در ایام جوانی به کارهای پست اشتغال می ورزید و از این جهت مکرر تازیانه خورد. او با آستیاکس، آخرین پادشاه ماد، هیچ گونه قرابتی نداشت و از راه حیله و تزویر به مقام سلطنت رسید. (حسن پیرنیا، ایران باستان، جلد اول، ص 240)

نویسنده در حالی به یفین از نوشته "هرودوت" دفاع می کند که ارسطو او را یک افسانه پرداز میداند؛توسیدید مورخ و سردار، وی را یک نثرنویس میداند؛پلوتارک نویسنده و دانشمند، او را انسانی خبیث و بدنهاد می­نامد؛استرابو مورخ و جغرافیدان، او را شخصی افسانه­دوست معرفی کند؛و پزشک کنیدوسی یعنی کتزیاس، او را یک دروغگو و قصه­پرداز می­داند !

و دورانت در مورد روایات این دو مورخ درباره کوروش میگوید :

ماية تأسف آن است كه از نوشته‌هاي هرودوت و گزنوفون نمي‌توانيم اوصاف و شمايل وي را طوري ترسيم كنيم كه قابل اعتقاد باشد. مورخ اول، تاريخ وي را با بسياري داستانهاي خرافي درهم‌آميخته، و دومي كتاب خود كوروپايديا (=تربيت كوروش) را همچون رساله‌اي در فنون جنگ نوشته، و در ضمن آن خطابه‌اي در تربيت و فلسفه آورده است؛ گزنوفون چندين بار در نوشتة خود كوروش را با سقراط اشتباه كرده و احوال آن دو را با هم آميخته است. چون اين داستانها را كنار بگذاريم، از كوروش جز شبح فريبنده‌اي باقي نمي‌ماند.( دورانت- مشرق زمین گاهواره تمدن)

از همه اینها بگذریم نویسنده ادعای خود کوروش را چه خواهد کرد که میگوید :

21. پسر کمبوجه، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان، نوه ی کورش، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان، نبیره ی چیش پیش، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان،

حال نویسنده به یقین می داند که کوروش برخلاف گفته خودش در گل نبشته بابلی (نه در انشان) بله در پارس متولد شده است !
 

ادامه دارد ...

مطالب مرتبط:

 

نقدی بر جعلنامه انصاری -كوروش پيامبر خون ، آتش و بت پرستي(1)

 کوروش پیامبر خون و آتش و بت پرستي  -۱

نقدی براثری جاعلانه وعامیانه به نام کوروش بزرگ ومحمدبن عبدالله نوشته دكتر مسعود انصاري

ابتدای سخن لازم است از سایتها و وبلاگهایی که سعی بر نقد این کتاب داشتند تشكر كنم...

نقدی براثری جاعلانه وعامیانه به نام کوروش بزرگ ومحمدبن عبدالله نوشته دكتر مسعود انصاري

نویسنده کتاب که لقب دکتر را یدک می کشد نوشته ها و تحقیقات و تحصیلاتش ارتباطی با کتاب مذکور ندارد .او در صفحه ۱۱ هدف خود از نگاشتن این کتاب را بیان می کند و مشخص می شود که او از داشتن اندک سوادی در زمینه تاریخی بی بهره است و صرفا از عناوین خویش در راستای کوبیدن اسلام با چماق ناسيوناليسم سوء استفاده کرده است. خواننده از روی جلد کتاب نیز خواهد فهمید که نویسنده قرار است شخصی را به عرش برده و دیگری را  به زمین کشیده و لگدمالش کند .

 

پیامبری که پیامبر رحمت است را با عنوان نه چندان رایج در زبان فارسی)در راستاي تحقير( "محمد بن عبدالله" مي نامد و برای القای وحشیگری دو شمشیر را هم در زیر نام او حك مي كند و برای شخصیتی به نام کوروش که تا 100 سال پیش هیچ ایرانی نامی از او نشنیده بود پسوند "بزرگ" را بر می گزیند و در زیر آن گل نبشته ای بابلی منسوب به منشور کوروش را گذاشته تا بعنوان نماد حقوق بشر معرفی گردد. و حقیقت در این کتاب عامیانه قلب حقیقت است به سود کوروش و یهودیان !

در نخستين ادعا او مدعي مي شود که کوروش پادشاهی ایرانی و محمدبن عبدالله یک پیامبر عرب است و ورود اسلام بنیاد ارزشهای فردی و معنوی و فرهنگی و اجتماعی و... را(در جهت منفی) !!  زیر و رو کرد.

در پاسخ بايد گفت كه کوروش به هیچ وجه ایرانی نبوده و هم خودش و هم تورات این موضوع را تایید می کنند کوروش در گل نبشته بابلی (منشورش) میگوید:

 13 – او ، سرزمین " گوتیان " و تمامی سپاهیان "مند" را به فرمانبرداری از او (کورش) واداشت . او (واداشت تا) "سیاه سران " به دست کورش شکست داده شوند . " ( عبدالمجید ارفعی – فرمان کورش بزرگ – ص 17 )

می دانیم که گوتیان از طوایف آدریاتیک بوده اند "( دهخدا – لغتنامه – ذیل واژه گوتی) و اینکه عبارت "سیاه سر" را هم کوروش و هم غربی ها اکنون برای مردم خاورمیانه بکار می برند . تورات هم ميگويد:

تورات:  "ای بابل ، ای کوه مستحکم ، ای ویران کننده جهان ، اینک من دشمن توام ! ...از تو چیزی جز یک تپه خاکستر باقی نخاوهم گذارد ...شیپور جنگ بنوازید .به سپاهیان آرارات ، اشکناز و میتی بگویید حمله کنند . فرماندهی تعیین کنید تا دستور حمله بدهد ، اسبان زیاد فراهم کنید " ( عهد عتیق – ارمیا – 27-25 : 51 )

بنابراین هم کوروش و هم حامیانش که خودش گوتیان روشن موی و تورات آنها را اشکنازی و آراراتی می خواند از جنوب روسیه و قفقاز به ایران مهاجرت کرده اند و با ثروت یهود بابل را سرنگون کردند .

او ادعا می کند که کوروش طبق نظر تورات پیامبر خدا بود در حالی که خودش چنین لقبی به خود نداده بود و برعکس پیامبر خود را چنین لقب داد ! و در جمله ای میگوید هر دو پادشاه بودند ، منتها کوروش شاه-پیامبر بود و محمد پیامبر-شاه!

در پاسخ به این سخن مضحک پس از ذکر این نکته که تورات در عصر هخامنشی هیچ ربطی به حضرت موسی ندارد و توسط برخی یهودیان نگاشته شده است و تحریف گشته ، ناچاریم توصیف تورات را پیرامون کوروش بیاوریم:

" این سخنانیست که خداوند علیه بابل و مردم آن به من فرمود : به همه قوم ها اعلام کنید که بابل ویران خواهد شد ! بت مردوک و سایر بت های بابل سرافکنده و رسوا خواهند شد ! زیرا قومی از شمال بر بابل هجوم خواهند آورد . و آنرا ویران خواهند کرد ..."(عهد عتیق –ارمیا – 40-21 : 50:)

 " من لشکر بزرگی از قوم های نیرومند شمال را برخواهم انگیخت تا بر بابل هجوم آورند و نابودش کنند ....از سرزمینی دور دست به جنگ بابل بیایید ، انبارهای غله اش را خالی کنید خانه هایش را ویران سازید و همه جا را با خاک یکسان کنید ...بنگرید ! سپاهی بزرگ از طرف شمال می آید ! ...

آنها سلاح های خود را برداشته و برای کشتار آماده اند ، ایشان سنگ دلند و به کسی رحم نمی کنند ، فریاد آنان مانند خروش دریاست ، ای بابل ایشان سوار بر اسب به تاخت به جنگ تو می آیند "(عهد عتیق – ارمیا – 42-41  -  10- 9-  3-1  : 50 )

تورات علنا می گوید که اینها سنگدل و بیرحم هستند و به کسی رحم نمی کنند ! بزرگترین حامی کوروش او را وحشی و سنگدل می خواند و پیش بینی می کند که بابل را ویران خواهد نمود ، ضمن اینکه شمالی بودن آنرا نیز تاکید می کند و همین طور غیر ایرانی بودنش را نیز تایید !

ضمن اینکه ایشان ادعا فرمودند که کوروش ادعای پیامبری نداشت ، ولی ما می گوییم داشت! چرا ؟! گل نبشته کوروش را می خوانیم :

12. (مردوک) در میان همه ی سرزمین ها، به جستجو و کاوش پرداخت، به جستن شاهی دادگر، آنگونه که خواسته ی وی (= مردوک) باشد، ‌شاهی که (برای در پذیرفتن او) دستان او به دست خویش گرفت.

13. او (= مردوک) کورش، پادشاه شهر انشان Anšan را به نام بخواند (برای آشکار کردن دعوت وی) و او را به نام بخواند (از بهر) پادشاهی بر همه ی جهان.

اینجا کوروش در نخستین سطور بیانیه اش توسط یک بت (مردوك=خدای کوروش) برای پادشاهی کل جهان انتخاب می شود ، و این فراتر از پیامبر بودن و پیامبر خواندن است ، چون پیامبران بسیاری در همان عصرها بودند که "شاه" نبودند و فقط پیامبر بودند و از سوی خداوند برای اصلاح امور برگزیده شدند.

اوج دانش نویسنده در همین چند سطر عیان گشت که گویا حتی یکبار گل نبشته بابلی کوروش را مطالعه نکرده تا بداند کوروش خود را پیامبر و انتخاب شده توسط خدایان بت غیر بومی و غیر ایرانی (انیل،مردوک،نبو)  می نامد !

اما چرا يهوديان در كتب بعدي او را تقديس كرده اند و تا حد پيامبري بالا برده اند ؟

«...از نظر من دخالت یهود در تاریخ شرق میانه، در مقطع هخامنشیان، نشانی از خردمندی و دور اندیشی بزرگان یهود دارد که در استفاده از آن فرصت تاریخی، برای نجات قوم خود تردید نشان نداده اند... کوشش قابل ملاحظه ای به کار رفته است تا از جهان گشای هخامنشی، تصویر پادشاه صلح دوست و مدارا طلبی بسازد... بنابراین ویژگی «استثنایی» تدابیری که به وسیله کورش به نفع اورشلیم اتخاذ شده است فقط ناشی از دیدگاه به شدت «یهودا مرکزی» منابعی است که در دسترس ما قرار دارند...». (بریان، تاریخ امپراتوری هخامنشیان، ص 136 و 137)

نام گذاری خیابانی بزرگ در اسراییل به نام کوروش

 «...او(کورش) توجه خاصی نسبت به یهودی ها داشت...چون این قوم درموقع تسخیر بابل خدماتی کردند، کورش خواست قدر دانی خود را نشان دهد...». پیرنیا،تاریخ ایران باستان،ص397

 

اما در قیاس با رفتارهاي ناشايست و عوامفريبانه کوروش که اندکی را بازشمرده و بازخواهیم شمرد ، شرايط و ويژگي هايي كه قرآن براي حاكمان برمي شمارد:

 دوري از استبداد در امور حكومتي است كه در آيه159 سوره آل عمران به آن اشاره شده است. از ويژگي هاي ديگر دوري از ظلم و ستم (يوسف آيات 78و 79) احسان و نيكي به ملت (يوسف آيه56) عدالت پيشگي و دوري از هواپرستي و گرايش هاي نفساني (ص آيه26) بهره گيري از مشورت مردم و استفاده از انديشه هاي ايشان در مديريت جامعه (آل عمران آيه159) مشاوره با نخبگان و انديشمندان حوزه هاي مختلف علمي و عملي و كارشناسان هر رشته و علم (نمل آيه32) اجراي قاطع تصميمات و برنامه ها و سياست و عدم تعلل و سستي در اجراي مصوبات (آل عمران آيه159) است.
اين ويژگي ها افزون بر ويژگي هاي فردي چون ايمان به خدا و معاد و حسابرسي (نساء آيه 141 و 144) و مائده آيه55 و يوسف آيه56و 57)، در پيش گرفتن تقواي الهي در همه حوزه هاي عملي و علمي (اعراف آيه128 و يوسف آيه 56و 57)، برخورداري از توانايي علمي (بقره آيه 246و 247 و نيز يوسف آيه55) و توانايي جسمي (بقره آيه246و 147)، انجام كارهاي نيك و پسنديده عقلي و عقلايي و شرعي (نور آيه55) (ahl-ul-bait.com)

 نويسنده در صفحه ۱۲ هدف شوم خود را كه تكرار همان ترجيع بند تكراري نابودي تمدن پيشرفته ايران پس از ورود اسلام است را به خواننده القا كند ! و جالب تر اينكه خود را در رسيدن به اين هدف كاملا بي طرف مي داند ، البته همانطور كه ديديم از جلد كتاب تا انتهاي كتاب كاملا مي توان اوج  بي طرفي يك نويسنده غير متخصص را مشاهده نمود !

تولد كوروش :

نويسنده در باره تولد كوروش اعتراف مي كند كه هرودوت و گزونفون و كتزياس و... اتفاق نظري درباره ولادت كوروش ندارند ولي او تنها از هرودوت نقل قول مي كند ، طبيعتا خواننده به اين نتيجه خواهد رسيد كه اين روايت هيچ آسيبي به شخصيت كوروش نخواهد رساند بعنوان مثال كتزياس شرحي كاملا متفاوت مي آورد كه از همان بن مايه مورد اعتماد نويسنده روايت شده است :

کتزیاس: کورش پسر چوپانی بود از ایل مرد ها، که از شدت احتیاج مجبور گردید راهزنی پیش گیرد. کورش در ایام جوانی به کارهای پست اشتغال می ورزید و از این جهت مکرر تازیانه خورد. او با آستیاکس، آخرین پادشاه ماد، هیچ گونه قرابتی نداشت و از راه حیله و تزویر به مقام سلطنت رسید. (حسن پیرنیا، ایران باستان، جلد اول، ص 240)

 

ان شاء الله ادامه دارد... 

 

مطالب مرتبط:

ترجمه منشور حقوق بشر کوروش

متن كامل گل نبشته بابلي كوروش (منشور كوروش) ترجمه عبدالمجيد ارفعي

+ بررسی مختصر در انتها

عبدالمجید ارفعی:

فرمان کورش بزرگ

1. .............................................................................................. [ بنا کرد ] (؟)

2. ............................................................................................. گوشه ی جهان.

3. .......................................... ناشایستی شگرف بر سروری کشورش چیره شده بود

4. ............................................. (فرمود تا به زور) باج گندم و دهش رمه بر آنان بنهند

5. (پرستشگاهی) همانند اَسنگیل Esangila [ بنا کر]د ... از برای او ur و دیگر جای های مقدس

6. با آیین هایی نه در خور ایشان، آیین پیش کشی قربانی ای نهاد که (پیش از آن) نبود. هر روز به گونه ای گستاخانه و خوار کننده سخن می گفت، و نیز با بدکرداری از بهر خوار کردن (خدایان)

7. بردن نذورات را (به پرستشگاه ها) برانداخت. [ او (همچنین) در آیین ها (به گونه هایی ناروا) دست برد. اندوه و ناشادمانی ] را به (= در) شهرهای مقدس بپیوست. او پرستش مردوک Marduk پادشاه خدایان را از دل خویش بشست.

8. کسی که همواره به شهر وی (= شهر مردوک = بابل Bābilion) تباهکاری روا می داشت (و) هر روز [ به آزردن (آن) سرزمین دست (می یازید)، مردمانش ] را با یوغی بی آرام به نابودی می کشانید، همه ی آن ها را.

9. از شکوه های ایشان انلیل Enlil خدایان (= سرور خدایان = مردوک) سخت به خشم آمد. [ جای های مقدس رها شدند و یادنمای (آن) پرستشگاه ها (= آثار) به فراموشی سپرده شد ]. دیگر خدایان باشنده در میان ایشان (نیز) پرستشگاه های خویش را ترک کردند.

10. در (برابر) خشم وی (= مردوک) او (= نبونئید Nabūna'id) آنان (= پیکره های خدایان) را به بابل فرا برد. لیک مردوک، [ آن بلند پایه که آهنگ جنگ کرده بود ]، از بهر همه ی باشندگان روی زمین که جای های زندگیشان ویرانه گشته بود،

11. و (از بهر) مردم سرزمین های سومر Šumer و اکد Akkadî که (بسان) [ کالبد ] مردگان (بیجان) گشته بودند، او (= مردوک) از روی اراده و خواست خویش روی به سوی آنان باز گردانید و بر آنان رحمت آورد و آنان را ببخشود.

12. (مردوک) در میان همه ی سرزمین ها، به جستجو و کاوش پرداخت، به جستن شاهی دادگر، آنگونه که خواسته ی وی (= مردوک) باشد، ‌شاهی که (برای در پذیرفتن او) دستان او به دست خویش گرفت.

13. او (= مردوک) کورش، پادشاه شهر انشان Anšan را به نام بخواند (برای آشکار کردن دعوت وی) و او را به نام بخواند (از بهر) پادشاهی بر همه ی جهان.

13. او (= مردوک) سرزمین گوتیان Qutî و تمامی سپاهیان مندَ Manda (= مادها)،  را به فرمانبرداری از او (= کورش) واداشت.او (مردوک) - (واداشت تا) - مردم، سیاه سران، به دست کورش شکست داده شوند.

14. (در حالی که) او (= کورش) با راستی و داد پیوسته آنان را شبانی می کرد،‌ خدای بزرگ، نگاهبان مردم خویش، با شادی به کردارهای نیک و دل (پر از) داد او ( = کورش) نگریست.

15. (پس) او را فرمود که به سوی شهر وی، بابل، پیش رود. (مردوک) او (= کورش) را برانگیخت تا راه بابل را در سپرد (و خود) همانند دوست و همراهی در کنار وی همواره گام برداشت.

16. (در حالی که) سپاهیان بی شمار او که همانند (قطره های) آب یک رود به شمارش درنمی آمدند، پوشیده در ساز و برگ جنگ،در کنار وی گام برمی داشتند.

17. او (= مردوک) بی هیچ کارزاری وی (= کورش) را به شهر خویش، بابل، فرا برد. (مردوک) بابل را از هر بدبختی برهانید (و) نبونئید را - پادشاهی که وی (= مردوک) را پرستش نمی کرد - به دست او (= کورش) سپرد.

18. همه ی مردم بابل،‌ همگی (مردم) سومر و اکد، (همه ی) شاهزادگان و فرمانروایان به وی (= کورش) نماز بردند و بر دو پای او بوسه دادند (و) از پادشاهی اش شادمان گردیده، چهره ها درخشان کردند.

19. سروری که به یاری وی خدایان ِ(؟) در خطر مرگ (قرار گرفته) زندگی دوباره یافتند و از گزند و آسیب رها شدند، (و) همه ی خدایان (؟) به شادی او را همی ستودند و نامش را گرامی داشتند.

20. من، کورش، پادشاه جهان، شاه بزرگ، شاه نیرومند، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه ی جهان،

21. پسر کمبوجه، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان، نوه ی کورش، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان، نبیره ی چیش پیش، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان،

22. از تخمه ی پادشاهی ای جاودانه، آن که پادشاهیش را خداوند  (= مردوک) و نبو Nabû دوست می دارند و از بهر شادی دل خویش پادشاهی او را خواهانند.

آنگاه که من (= کورش)‌ آشتی خواهان به بابل اندر شدم،

23. با شادی و شادمانی در کاخ شهریاری خویش، اورنگ سروری خویش بنهادم، مردوک، سرور بزرگ، مهر دل گشاده ام را که د[وستدار ] بابل است به خواست خود به [ خویشتن گروانید ] (پس) هر روز پیوسته در پرستش او کوشیدم.

24. (و آنگاه که) سربازان بسیار  من دوستانه اندر بابل گام برمی داشتند، من نگذاشتم کسی (در جایی) در تمامی سرزمین های سومر و اکد ترساننده باشد.

25. من (شهر) بابل و همه ی (دیگر) شهرهای مقدس را در فراوانی نعمت پاس داشتم. درماندگان باشنده در بابل را که (نبونئید) ایشان را به رغم خواست خدایان یوغی  داده بود (؟) نه در خور ایشان،

26. درماندگی هاشان را چاره کردم و ایشان را از بیگاری برهانیدم.

مردوک، خدای بزرگ از کردارهای من شاد شد و

27. (آنگاه) مرا، کورش، پادشاهی که پرستنده ی وی است و کمبوجیه، فرزند ِزاده شده ی من و همگی سپاهیانم را

28. با بزرگواری، افزونی داد و ما به شادمانی، در آشتی تمام، کردارهایمان به چشم او زیبا جلوه کرد و والاترین پایه ی  [ خدائیش ] را ستودیم. به فرمان او (= مردوک) همه ی شاهان بر اورنگ شاهی برنشسته

29. و همگی (شاهان) جهان  از زبرین دریا (= دریای مدیترانه) تا زیرین دریا (= دریای پارس)، (همه ی) باشندگان سرزمین های دور دست، همه ی شاهان آموری شاهان Amurrû آموری، باشندگان در چادرها همه ی آن ها

30. باج و ساو بسیارشان را از بهر من؛ (= کورش) به بابل اندر آوردند و بر دو پای من بوسه دادند. از ... تا (شهر) آشور Aššur و شوش MŬŠ. ERIN = Šusan

31. آگاده Agade، سرزمین اشنونا Ešnunna، (شهر) زمین مه - تورنو Mê - Turnu، دیر Dēr تا (پایان) نواحی سرزمین گوتیان و نیز (همه ی) شهرهای مقدس آن سوی دجله که از دیرباز ویرانه گشته بود،(از نو باز ساختم).

32. (و نیز پیکره ی) خدایانی را که در میانه ی آن شهرها (= جای ها) به جای های نخستین بازگردانیدم و (همه ی آن پیکره ها را) تا به جاودان در جای (نخستین شان) بنشاندم (و) همگی آن مردم را (که پراکنده بودند)، فراهم آوردم و آنان را به جایگاه های خویش بازگردانیم.

33. (و نیز پیکره ی) خدایان سومر و اکد را که نبونئید (بی بیم) از خشم سرور خدایان (= مردوک) با بابل اندر آورده بود، به فرمان مردوک، خدای بزرگ به شادی و خوشی

34. در نیایشگاه هایشان بنشاندم - جای هایی که دل آن ها شاد گردد -باشد که خدایانی که من به جای های مقدس (نخستین شان) باز گردانیدم،

35. هر روز در برابر خداوند (= مردوک) و نبو زندگی دیریازی از بهر من بخواهند و هماره در پایمردی من سخن ها گویند، با واژه هایی نیک خواهانه باشد که به مردوک، خدای من، گویند که «به کورش، پادشاهی که (با بیم) تو را پرستنده است و کمبوجیه پسرش،

36. بی گمان باش، بهل تا آن زمان باز سازنده باشند ... با روزهایی بی هیچ گسستگی.» همگی مردم بابل پادشاهی را گرامی داشتند و من همه ی (مردم) سرزمین ها را در زیستگاهی آرام بنشانیدم.

37. [ ......................... یک ؟ غا]ز، دو اردک و ده قمری (فربه) بیش از (رسم ِمعمول ِدادن ِ) غازها، اردک ها و قمریان (معین کردم)

38. [...............بل]ند و بر آن ها بیفزودم. در استوار گردانیدن ب[نای ] باروی «ایمگور - انلیل Imgur - Enlil» باروی بزرگ شهر بابل کوشیدم  و

39. [................] دیوار کناره ای (ساخته از) آجر  را بر کنار خندق شهر که (یکی از) شاهان پیشین [ ساخته و (بنایش را) به انجام نرسانیده ] بود،

40. [ بدانسان که ] بر پیرامون [ شهر (به تمامی) برنیامده بود ]، آنچه را که هیچ از یک شاهان پیشین (با وجود) افراد به بیگاری گرفته شده ی [ کشورش ] در بابل نساخته بودند،

41. [ ..... از قیر ] و آجر از نو بار دیگر بساختم و [ بنایشا]ن [ را به انجام رسانیدم. ]

42. [ دروازه های بزرگ وسیع مر آن ها را بنهادم ....... و درهایی از چوب سدر ] با پوششی از مفرغ، با آستانه ها و پاشنه [هایی از مس ریخته شده ...... هر آن جایی که دروازه ها]یشان (یافت می شد)،

43. [ استوار گردانیدم .................................................................................... نو]شته ای لوحه ای (در بردارنده ی) نام آشور بانی پال Aššur - bāni - apli شاهی پیش از من [ در میان آن (= بنا) بدید]م.

44. ............................................................................................................

45. ....................................................................................... تا به روز جاودان.

منبع ترجمه: پایگاه اینترنتی آریابوم

 ************************************************************

 

۱- بت پرستی و چند خدایی کوروش: در این ترجمه که به نظر مناسبترین ترجمه بین دیگر ترجمه های فارسی می آید ، نکته جالب توجه پرستیدن رسمی "مردوک" و " نبو" بت های بابلیست ، از این رو این ترجمه بر خلاف برخی ترجمه های جعلی ما را به این حقیقت می رساند که کوروش خود را برگزیده خدایان- بت های- بابلی می داند و از بند ۱۲ تا بند ۱۹ علنا کوروش منتخب خدایان بابلی من جمله مردوک است تا بابل را تسخیر کند .

و در بند ۳۵ او اعلام می کند "مردوک، خدای من،..." این دیگر اقرار کتبی و بدون هیچ واسطه ایست که رد شدنی نیست و نشان می دهد همه تلاش برخی افسانه سازان در یکتاپرست خواندن کوروش سبکسرانه و بی اعتبار است .

 

۲-قوم کوروش : چنانچه در این لوح می خوانیم از دو جهت کوروش را نمی توان اهل ایران خواند ُ نخست حامیانش که گوتیانند و دیگر سیاه سر خوندن مردم بابل که هر دو با بررسی مشخصات گوتیان قابل بررسیست.

"گوتی : از اسناد موجود پیداست که گوتیان مردمی وحشی و سختدل بودند و ولایت اباد بین النهرین را غرقه خون و طعمه آتش کردند . هجوم طوایف گوتی نخستین هجومی است که تاریخ آسیای غربی قدیم ذکر آن را باقی گذاشته است ...در آثار قدیم بابل کنیزکان گوتی نژاد را ستوده اند و آن ها را مامورتی خوانده اند که به معنی صاحب بشره یا موی روشن است و از این حیث با زنان سومری و اکدی تفاوت بسیار داشته اند ...از تحقیق در این اسما ء استنباط میشود که گوتیان سامی نژاد نبوده اند و از مقایسه با سایر آثار میتوان گفت که گوتیان از طوایف آدریاتیک بوده اند. "دهخدا-لغتنامه - ذیل واژه گوتی

در اینجا پیداست بزرگترین حامیان کوروش که حاکم بابل هم شدند گوتیان بودند که دارای مو و چهره روشن بودند و میدانیم ار استپ های روسیه و قفقاز به سمت ایران مهاجرت و ساکن شدند .

۳- دروغی به نام برانداختن برده داری :  

26. درماندگی هاشان را چاره کردم و ایشان را از بیگاری برهانیدم.

مشاهده می کنید که "رهانیدن از بیگاری" یک عده محدود را به "برانداختن برده داری" تعبیر نموده و بیگاری را "کار بدون مزد" معنی می شود را "برانداختن برده داری" که از نظر اجتماعی و بین المللی یک عمل عظیم بوده ترجمه نموده است !

  ۴- دروغی به نام آزادی ادیان :  همانطور که دیدیم در ترجمه استاد ارفعی چنین جمله ای وجود ندارد و مشخص نیست مترجم یا مترجمهای ایرانی و غیر ایرانی این مطلب را از کجای منشور استخراج کرده اند که استاد ارفعی آنرا ندیده اند ...

مطالب مرتبط: